یادش بخیر آن شب های طولانی....
آنقدر در کنار هم خوب و خوش بودیم که زمان را متوجه نمیشدیم
فقط غصه میخوردم که چرا اینقدر زود میگذرد
نمیدانستم چ حسرتی در انتظارم است....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
تا زمانی که هستم...
اگر روزی هم نباشم و دستم از این دنیا کوتاه باشد باز هم دوستت دارم
پ.ن:
خیلی سخته که حس کنی نوشته هات مخاطب خاصی نداره و حتی اگه بدونه هم از احساسی که داری بدش میاد
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی

همه چیز در ذهن من نامفهوم باقی ماند
انقدر خودم را به نفهمی زدم که خیلی ها تمامم کردند
هرچند هیچ شروعی وجود ندارد
من هیچ وقت به مانند امروزی نبودم
امروزی ها همه چیزشان موقتی و زودگذر شده
اخر او هم امروزی نبود
اما .....
من چه به سرم امد و چه کردم...

برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
هیچکس مثل ما نبود...
دو عاشق...
اما من در دریای او گم شدم....بدون فانوس...
به جان عاشقت که در نبودنت لبم جز تو نگفت...
تاریکی میتازززززززززززدددددد به پییییییییییییییش
.....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
من که دوست دارم این روزها تا ابد بمانند
ذهن و.... درگیر معشوق و جسم در تاریکی مطلق
باران....
همه چیز را کامل کرد
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
رابطه های دروغین که نام عشق بر آنها میگذراند...
سراسر تعفن...
اما خودم میدانم و دلم که چقدرر بی مثال بودیم...
هیچ کجا و هیچکس شبیه ما نبود و نیست...
هزار بار بمیرم برای آن روزها....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی
نه می آید
نه دیگر دوستم دارد
نه خبری میدهد
نه سراغی میگیرد
آخر کجا روم که یادش نیاید و یادش نباشم
پ.ن:ممنون ولی من واقعاً جوابی برای کامنت ها ندارم....
برچسب:
نویسنده: پرهام یوسفی